بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
❀ ♥یکی یه دونه مامانو باباش♥ ❀
❀ ♥یکی یه دونه مامانو باباش♥ ❀
☆ پسر نازدونه من شهراد♂
51
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

سلام دوستای گلم

بلاخره شیطونیهای آقا شهراد هم شروع شد.دیگه نه واسه ما کابینت مونده نه کشو.به هرچیزی که بتونه دست میندازه و درشو باز میکنه،باز کردن در همان و تخلیه وسایل داخل کابینتها هم همان.من بیچاره هم که نمیتونم سرش داد بزنم همش مثل یه دم کنده دنبالشم که یه وقت به خودش آسیبی نرسونه.

فضولی های شهراد به روایت تصویر

من بیچاره هی این لاسارو تا میکنم هی این پسر کوچولو درشون میاره و به هم میریزه

اینجا هم کشوهای میزتلوزیون مامانمو حسابی به هم ریخته

بعد از به هم ریختن کشو وسایل روی میز نظرشو جلب کرد

عاشقتم شیطون کوچولو




بازدید : 2 مرتبه | موضوع :
50
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

سلام دوستای گلم

امسال دومین سالیه که خداوند مهربون منو لایق نام مقدس مادر کرده و یکی از اون فرشته ها آسمونیشو به من داده.واقعا به خاطر این لطف و نعمت بزرگی به من عطا کرده ازش ممنونم و روز و شب شکر نعمتش رو به جا میارم.

این روز قشنگ و مقدس رو به مامان گلم ، مادرشوهر عزیزم و همچنین همه مادر های مهربون دنیا تبریک میگم و برای همتون آرزوی سلامتی و تندرستی میکنم و امیدوارم هیچ وقت سایتون از سر خونوادتون کم نشه.

تقدیم به مادر و مادرشوهر عزیزم

سرو سایه گستر زندگی:

مادر تو کتاب همیشه گشوده ایثاری

تو در مزرعه زندگیمان بذر سپیده و مهر می کاری

تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده

مادر قامت تو قیامت عشق است

در وصف تو کلمات عقیمند و واژگان محدود

ای خوب ترین،ای رئوف ترین سرچشمه زیبایی ها

ای ساکن کوی مهتاب

ای آب و آیینه و مهتاب

نام بلندت جاودان و کتاب وجودت به شیرازه امن و امان خداوندی استوار و تلاش بی شائبه ات در بارگاه الهی پذیرفته باد.




بازدید : 10 مرتبه | موضوع :
49
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

تو که میخوابی دنیا هم میخوابد...

و معصومیتت هزار برابر میشود...

اصلا تو میشوی معصومیت محض

وعطر معصومیتت همه جا را پر میکند...

انقدر این لحظه را دوست دارم که میخواهم زمان در همان لحظه بایستد و من سیر تماشایت کنم

خوابت را،خواب یک فرشته را

چه نازنین و دبنشین میخوابی

راستی...چشمهایت...همانهایی که عاشقشان هستم...حتی وقتی که بسته ان زیباست...زیباترین

تو که میخوابی شاید زمان هم محسور این معصومیت میشود و می ایستد

می ایستد و چشمان زیبای و را تماشا میکند




بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
48
تاريخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

سلام دوستای مهربونم

امروز انقدر روز خوبی بود که نگو

اداره بابا جونیم همه همکارهارو دعوت کرده بود باغ که بیشتر با هم آشنا بشیم.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.ما با عمو مجتبی،عمو علی و عمو جاوید همراه با خانوما و بچه هاشون(همکارای بابا جونی و خونوادشون)پیش هم نشسته بودم.عمو جاوید یه پسر داره که از من 20 روز کوچیکتره(آقا طاها) عمو مجتبی هم یه دخملی نازو خوشگل داره که اسمش پرنیا جونه و از من 2 سال بزرگتره همش مواظب من بود(با خودش فکر میکرد که خیلی از من بزرگتره و باید مواظبم باشه)خلاصه کلی با هم بازیکردیم و خوش گذشت جای همتون خالیه خالی بود.این عکسای امروز البته مامان جونیم هرچی سعی می کرد سه تا نینی شیطونو درست حسابی کنار هم جمع کنه که یه عکس خوشمل بگیره موفق نشد.

اینم عکسی که با هزار سختی از این وروجکا گرفتم




بازدید : 12 مرتبه | موضوع :
47
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

سلام دوستای گلم

فردا تولد یک سالگی شهراد نازمه اما چون وسط هفته است بعضی از اقوام ازم خواستن 5 شنبه جشن بگیرم تا اونها هم بتونن شرکت کنن که من هم اطاعت امر کردم و تولد شهرادو 5 شنبه برگزار کردیم.اونم چه تولدی..

شهراد ظهر قبل از اینکه مهمونها بیان خوابید و وقتی که بیدار شد تمام بدنش قرمز شده بود و منو بابایی سریعا بردیمش دکتر که معلوم شد عفونت ویروسیه.خلاصه چشمتون روز بد نبینه بچم همش تو تولدش گریه میکرد.بدتر از این هم که یه دفعه پاهاش ورم کرد و انقدر درد داشت که اصلا پاهاشو رو زمین نمیذاشت منم که همش بغض تو گلوم بود و تو چشمام اشک جمع شده بود اما به خاطر مهمونام نمیتونستم چیزی بگم و همش دوست داشتم زود همه برن که خداروشکر مهمونام متوجه شرایط ما شدن و زود رفتن از طرفی هم بعضی از اقوام نزدیکمون مثل برج زهرمار یه جا نشسته بودن و اخم کرده بودن یکی نبود بهشون بگه اگه دوست ندارین بمونین زود برین که حالمونو بد کردین.بلاخره ...... من تا آخر عمرم هر وقت اسم تولد یک سالگی شهرادو بشنوم خاطره خوبی توی ذهنم نمیاد.(به خاطر شرایطی که داشتیم زیاد عکس نگرفتم)

اینم کیکش که این دفعه بر خلاف کیک دندونیش دقیقا شبیه عکسی بود که به آقای قناد دادم و اونم به بهترین نحو بهمون تحویلش داد.

اینم کارت دعوت مهمونا که خودم درستش کردم

ژله آکواریوم و ای پیراشکیهارو از مامان حنا جون یاد گرفتم که واقعا ازش ممنونم

عزیزم با اینکه جشن تولدت اونطور که میخواستم نشد همیشه برات آرزوی تندرستی و سلامتی میکنم و بهت قول میدم که سال های بعد بهترین جشن تولدو برات بگیرم

تولدت مبارک هستی من


 




بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
46
تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

سلام دوستای نازنینم

قبل از اینکه چیزی بنویسم از صمیم قلب از همتون واسه احوالپرسیهاتون تشکر میکنم و از خدا می خوام هرجا که هستین در کنار خونوادتون روزهای زیبا و شیرینی داشته باشین.

این پست ما آخرین پست تو روزهای سال اول زندگیه شهراد جونه.آخه گل پسرم کم کم داره وارد سال دوم زندگیش میشه که امیدوارم همه روزهای زندگی واسش شیرین و پر برکت باشه.الان که دارم مینویسم 10 روز مونده به تولد گلکم.امروز روز خیلی خوبی بود چون هوا نسبتا آفتابی بود و ما هم با خونواده من و دایی حمید رفتیم باغ پدر جونی تا یکمی از این هوای تمیز بهاری لذت ببریم.

عزیزم تو این یک سالی که پاهای کوچولوتو تو زندگی ما گذاشتی تک تک لحظه هارو واسمون شاد و پر معنی کردی و زندگی قشنگ مارو قشنگتر.واقعا خدارو شکر میکنم که فرشته ای مثل تو به ما داده و اگه به خاطر وجود نازنینت هر روز و هر روز سر سجده به زمین بذارم باز هم نمیتونم از خدا به خاطر این نعمتش تشکر کنم.تو این یک سال ما هم پا به پای تو بزرگ شدیم.عزیزم تو الان یاد گرفتی که بشینی بی بهونه بخندی و گریه کنی،راه،بری دست بزنی،سرسری کنی با اون انگشتای کوچیکت اجسامی رو که میشناسی نشون بدی،بای بای کنی و حتی چهار دستو پا بری و همه خونه رو بهم بریزی،الان که دارم این پست و واست مینویسم خیلی زیبا کنار بابا جون خوابیدی.امیدوارم تک تک لحظات زندگیت پر از شادی و خوشبختی باشه.عاشقتم.

اینم عکسای امروز تو باغ پدرجونی

       

عزیزم چون نمی خوام واسه جشن تولدت کم و کسری ای باشه سرم خیلی شلوغه واسه همینم تا بعد از تولدت نمیتونم واست پست بزارم

 




بازدید : 12 مرتبه | موضوع :
45
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

سلام دوستای گلم

واقعا به خاطر این تاخیر طولانی ازتون عذر می خوام و از همه دوستای خوبی که برام پیام میذاشتن و جویای حال ما میشدن تشکر میکنم.

راستش روز 13 بدر بعد از صرف ناهار افتادم و دستم شکست که به ناچار گچ گرفتییم واسه همینم این چند وقته آپ نمیکردم البته هنوز هم گچشو باز نکردم و این پستو با هزار بدبختی واستون میذارم.

 

خوب حالا بریم سراغ روزهای خوب عید:

روز 11 فروردین اکثر فامیل هامون دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که بریم دور و بر شهر و یه هوایی تازه کنیم که بعد از خوردن ناهار بارون شدیدی گرفت و برگشتیم خونه.

واما 13 بدر

همه این عکسها قبل از شکستن دست منه

      




بازدید : 35 مرتبه | موضوع :
44
تاريخ : يکشنبه 6 فروردين 1391 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

یه سلام بهاری به دوستای خوب و مهربونم

مجددا سال نو خورشیدی رو به همه شما عزیزانم تبریک میگم و سال خوب و خوشی رو برای شما و خانواده گرامی تون آرزو میکنم.

خوب بلاخره سال 1390 با همه روزهای خوب و بدش گذشت و سال 91 آغاز شد .خدارو شکر میکنم من و خونوادم این سال نو رو با خوبی و خوشی آغاز کردیمهورا و امیدوارم که تا آخرش هم همینطور خوب باشه.متاسفانه به خاطر اینکه شهراد نازم تو ماشین زیاد طاقت نمیاره و همش گریه میکنه که پیاده شیم نتونستیم بریم مسافرت و همینجا در کنار دوستها و آشنایان مهربونمون سال رو تحویل کردیم و جای همتون هم خالی خیلی خیلی خوش گذشت. این چند وقته هم که آقا شهراد پیشترفت کرده و راه میره و هرجا که میریم میگه منو ولم کنین که همش راه برمو همه جارو بهم بریزم.سری اول مهمونها اومدن و حالا کم کم اونهایی که راه دور هستن از همین امروز قراره برسنلبخند(که از خدا میخوایم سالمو سلامت برسن).باز هم برای همتون سالی توام با خوشی،مهربانی،سعادت و خوشبختی رو آرزو میکنم.

شب 29 اسفند انقدر فکر کردم که با اون وسایلی که واسه تزیین هفت سین خریدم چیکار کنم چه مدلی بچینم که بلاخره جسته گریخته یه چیزایی به ذهنم رسیدخمیازه و این شد هفت سین سال 1391 ماچشمک.


آقا شهراد اینجا در حال خوردن سیر هفت سینه(نمیدونم چرا بدش نیومدمتفکر)

اینجا خونه مامان بزرگه خودمه که اولین عید دیدنی رو بعد تحویل سال رفتیم

اینجا هم خونه مامانبزرگه شوهر جونیه این عکس رو میخوایم تو آلبوم فامیلیمون ثبت کنیم آخه تو سال 91 شهراد جون 1 ساله و مامانبزرگ همسری 100 ساله میشه.(یعنی اختلاف سنیشون 1 قرنه)

اینجا هم بعد از مدتها خورشید خانوم به شهر ما یه نگاهی انداخت و باعث شد ما بعد از چند وقت از خونه بیاییم بیرون

    

دوستای گلم اینها عکسای نیمه اول تعطیلاته

 

 

 




بازدید : 39 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : پنجشنبه 25 اسفند 1390 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

سلام دوستای مهربونم

پبشاپیش سال نو خورشیدی رو به همه ایرانیان و از جمله شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از برکت،شادی و خوشبختی داشته باشین.

 


 




بازدید : 51 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نویسنده : مامان بهار و بابا کیوان

     

سلام دوستای گلم

جای همتون خالی.دیشب چهارشنبه سوریه خیلی باحالی بود.البته همیشه چهارشنبه سوری های شهر ما باحاله.

انقدر صدای طرقه ها بلند بود که فکر می کردی جنگه.ما هم با خونوادمون رفتیم بیرون از شهر و حسابی بزن و بکوب راه انداختیم بساط آتیش و طرقه هم که جور جور بود.شهراد که اولش از صدای طرقه ترسید و گریه می کرد اما کم کم براش عادی شد و پسر خوبی بود.خلاصه شب خیلی خوب و به یاد موندنی ای بود.امیدوارم که به همتون خوش گذشته باشه.

اینجا شهراد حسابی ترسیده و دو دستی به بابا جونش چسبیده

اینجا دیگه کم کم ترسش ریخته و همش میخواست بره سمت آتیش

 




بازدید : 57 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
CafeMom Tickers